زیر درخت افتادهام و از پهلوی چپم خون میآید. خدا روی صندلیش نشسته است و دلداریم میدهد. چند فرشته پانسمانم میکنند و من داد و فریادم را بر سر آنها میکوبم. فرشتهها فقط میگویند: هیس! آرام باش بشر! و مرا محکم نگه میدارند تا یکیشان به من آرام بخش بزند. کم کم چهرهی خدا محو میشود و فرشتهها بیشتر در سفیدی لباسشان فرو میروند. همهجا سفید میشود. بعد سیاه میشود. بعد....
اگر فکر میکنید این خواب بود و من بیدار میشوم کور خواندهاید!
سینهام در جهنم فرومیرود
دود از همه جای زندگیام بلند است
سیگارها تمام نمیشوند
من کی تمام میشوم؟
کلمات از دهانم دور میشوند
خود را پشت شیشهای محو در باران و مه گم کردهام
فریادهایم ساکتند در دهان باز و صبح که بیدار شوم
کولرها تابستان را آرام زمزمه خواهند کرد
دلم بنفشه میخواهد
دلم برف میخواهد
میخواهم بنفشهای را در برف صدا کنم
اما کلماتم مال من نیست
یکی صبح را خبر کند لطفا
شاید دیگر بیدار نشوم
دور از چشم تو نه!
...در چشم تو
راه ميروم و سيگار ميكشم
جايي پر از شب
با كوچههايي مرده و غريب
هر بار فندكم را روشن ميكنم
و كلماتي بر در و ديوار پيدا ميشوند
چشمانت را ببند و به ديدنم بيا!
نبايد وقتي نزديكيم به چشمان هم نگاه كنيم
من با خيال راحت سيگار ميكشم
و تو شعرهاي مرا بلند ميخواني
كارهايي كه پيش از جدايي بلد نبوديم
ای میل پرندهها به باران، برگرد!
پروانهی شعلههای پایان، برگرد!
صد بار زدی به آب و آتش اما
اینبار همین آذر و آبان برگرد
اهل تلوزیون و روزنامه نیستم که از حالت زارت باخبر باشم دم به دم. روزنامه ها از سرطان کبد خوششان نمیآید. مردم هم خوش ندارند روی زار و نزار و زرد ببینند. همان مردمی که تا دلت بخواهد اهل زردخوانیاند و خبر گرفتن از صورتهای سرخ و سفید. مرا ببخش که نمیدانستم سرطان داری تا روزی که 28 تیر بود و یک پیام سرد زنگ زد که مرا بخوان. بازش کردم. تو مرده بودی. نمیدانم چرا گریه نکردم. مثل تو که راحت گریه میکردی و گریههایت واقعی بود. هرچند جاهایی دوست نداشتم این گریه و آن صدای بم را. جاهایی که کارگردانها زورشان به کلیشهها نمیرسید و تو باید حیثیت بازیگریات را به پای ندانم کاریهایشان قربانی میکردی.؛ هرچند مدتها بود توی هیچ قابی خسرو خوب نوجوانیام نبودی؛ خسرو هامون ؛ خسرو بانو؛ خسرو سارا؛ خسرو کیمیا(که فیلم بدی است)؛خسرو مدرس و چند خسرو خوب دیگر که با وجود شباهت ظاهریشان هر کدام یگانه بود. هرچند خسروهای تلوزیونی را زیاد نمیپسندیدم به خصوص اگر خانهاش سبز باشد. اما از همان لحظههای اول هامون دوستت داشتم. 20 سالگیم را با تو شروع کرده بودم انگار. تو قهرمان شکننده و میان سال و گرم. گرم گرم. تو که در فضای اغراقآمیز و خشک بازیگری دههی شصت و اوایل دههی هفتاد سینمای تووخالی اما پر سرو صدای ایران نوعی بازی واقعگرایانه و پر از جزییات غیر قابل تقلید بر پردهها آوردی و به شخصیت پردازی پیچیده کمی رونق دادی. تو که همیشه انتخابهای دشوار را دوست داشتی. تو که صدایت مرد بود و مهربان و تو که همه از قامت بلند تواضعت میگفتند و از شرافت حرفهای و حرارت حضور مردانهات با آن همه کم حرفی. تو را یک بار هم از نزدیک ندیدهام چون اصلا اهمیتی ندارد چنین دیداری اما وقتی عبارت مرحوم را پشت نام و نام خانوادگیات دیدم حس کردم تو با همهی ما دوست بودی. حتی اگر نتوانم بگویم این «ما»، دقیقا ضمیر جمع اشاره به چه کسانی است. مردنت را به خودم و به این «ما» تسلیت میگویم.
چون حركت ابر ساكت و سنگيني
ميآيي اگرچه درهمي...غمگيني
ميدانم اگر صبر كنم اي باران
اين بغض رسيده را خودت ميچيني
پيش تو حرف كم ميآورم
تا بتواني همه را با خود ببري
چند جملهي عجول
و دوسه قرن سكوت لابهلايشان
همان چند دقيقه اتفاق افتاد
چند دقيقه به ماه
كه به رستوران رفتيم
وپشت ميز شام
غروب كرديم
هرگز پرواز را به خاطر نسپار!
هیچ پرنده ای دوست ندارد صدایش کنند:
مردنی!
از وقتی مردی بیشتر میبینمت رفیق! دیگر برای با هم چرخیدن توی خیابانهای شیراز، نیازی نیست تلفنها را واسطه کنیم تا بتوانیم کنار "شهر و روستا" یا جلوی کتابخانه خوارزمی رد هم را بگیریم و یکیمان همیشه نیم ساعتی معطل و موبایل به گوش بدوبیراههای مودبانه بگوید که غلط بکنم دفعه دیگر سر وقت بیایم بچه قرتی! این روزها تنها و شکسته بیرون میزنم عصرها و هر خیابانی که روبرویم سبز میشود صداهایی ازتو هنوز در ذرات معلقش ذخیره است . مثل همین غزل که بر کرانه رودخانه خشک شیراز ، شب هنگام زمزمه کردی و گفتی که مال سالیان دور است و دورش ریخته ای. شرمنده علی جان! این زمزمه دور بدجوری در من تکرار می شود این روزها. ردش را از پسرخاله های شاعرت گرفتم !
آغاز عشق و کوچه نگاه تو بد نبود
آن روزها هنوز تظاهر بلد نبود
آن روزها تلفظ پرواز ساده بود
آبی اسیر شورشی جذر و مد نبود
با نام عشق از دل آیینه رد شدیم
یادش به خیر! آینه آن روز سد نبود
هر قصه ، کوچه باغ رسیدن به باغ سبز
افسانهی هراس ، پر از دیو و دد نبود
آری ، تو را به قاب تمنا سپرده بود
مردی که نقش سینهی او دست رد نبود
افسوس، سایبان تو روی سرم شکست
و...
زیر این خرابه به جز یک جسد نبود
به تو بَرميخورند
از تو بَر ميخورند
به من بَرميخورد
مرا بَرمياندازند
بَعد
بَر
مياندازند
آدم کمی پرنده کمی پَر که میشود
پرواز نه! رها نه! سبکتر که میشود
با تکههای ماندهی بعد از شکستنش
سرگرم یک تجسم دیگر که میشود
نقش بر آب میشودش نقشههای قبل
بر نقشهای بعد شناور که میشود
از پشت زخمهای زمستانی دلش
طرح گلی عجیب مصور که میشود
حوای روزهای اساطیریاش... هوا
از سیب گاز خورده مکدر که میشود
باور نمیکند که فریبش ندادهاند
( ت) (ن) (ها) (یی)
به نخواستنت احترام میگذارم
کلاه از سر برمیدارم
و... میمیرم
وقتی فرو میریزی مردم به باقیماندهات میگویند
"غصه نخور! زندگی ادامه دارد"
آنها صدای قلبم را نمیشنوند:
حالا فقط "ادامه" است که زندگی دارد
من ضربه خوردهام شرفم درد میکند
افتادهام و شش طرفم درد میکند
دل مردهام از این همه اندوه بی شراب
لبریزم از شکایت حسهای بی جواب
می خواهم از زمین بروم مردگی کنم
دور اتاق کوچک خود میله ساختم
سی سال مثل کرم فقط پیله ساختم
دیگر نمیتوانم از این مرز رد شوم
پروانهای که ترک جسد میکند شوم
دیگر نمیتوانم از این وهم خانگی
خود را رها کنم که جهان را بلد شوم
تقصیر خوابهاست که بیدار ماندهاند
در قصههای کهنهی تکرار ماندهاند
تقصیر این تمدن دیوانه نیست عشق!
تقصیر سایههاست که در غار ماندهاند
دارم به دست فاجعه تخریب میشوم
با مرگ در غیاب تو ترکیب میشوم
رفتی کنار سفرهی آیینه و کتاب
تقدیم تو جوانی این خانهی خراب