تبليغاتX
نهانجا
نهانجا
با شهروندان پارسی کلمه
روز چندم؟

 

زیر درخت افتاده­ام و از پهلوی چپم خون می­آید. خدا روی صندلیش نشسته است و دلداریم می­دهد. چند فرشته­ پانسمانم می­کنند و من داد و فریادم را بر سر آنها می­کوبم. فرشته­ها فقط می­گویند: هیس! آرام باش بشر! و مرا محکم نگه­ می­دارند تا یکیشان به من آرام بخش بزند. کم کم چهره­ی خدا محو می­شود و فرشته­ها بیشتر در سفیدی لباسشان فرو می­روند. همه­جا سفید می­شود. بعد سیاه می­شود. بعد....

اگر فکر می­کنید این خواب بود و من بیدار می­شوم کور خوانده­اید!
|+| نوشته شده در  شنبه 26 مرداد1387ساعت 12:14  توسط محمد رضا نیرو  | 

125

 

سینه­ام در جهنم فرومی­رود

دود از همه جای زندگی­ام بلند است

سیگارها تمام نمی­شوند

من کی تمام می­شوم؟

 

|+| نوشته شده در  دوشنبه 21 مرداد1387ساعت 18:23  توسط محمد رضا نیرو  | 

آمبولانس صبح

 

کلمات از دهانم دور می­شوند

خود را پشت شیشه­­ای محو در باران و مه گم کرده­ام

فریادهایم ساکتند در دهان باز و صبح که بیدار شوم

کولرها تابستان را آرام زمزمه خواهند کرد

دلم بنفشه می­خواهد

دلم برف می­خواهد

می­خواهم بنفشه­ای را در برف صدا کنم

اما کلماتم مال من نیست

یکی صبح را خبر کند لطفا

شاید دیگر بیدار نشوم

 

|+| نوشته شده در  چهارشنبه 16 مرداد1387ساعت 19:41  توسط محمد رضا نیرو  | 

ديدار در تاريك

 

دور از چشم تو نه!

...در چشم تو

راه مي­روم و سيگار مي­كشم

 

جايي پر از شب

با كوچه­هايي مرده و غريب

 

هر بار  فندكم را روشن مي­كنم

و كلماتي بر در و ديوار پيدا مي­شوند

 

چشمانت را ببند و به ديدنم بيا!

نبايد وقتي نزديكيم به چشمان هم نگاه كنيم

 

من با خيال راحت سيگار مي­كشم

و تو شعرهاي مرا  بلند مي­خواني

 

كارهايي كه پيش از جدايي­ بلد نبوديم

 

|+| نوشته شده در  سه شنبه 8 مرداد1387ساعت 16:2  توسط محمد رضا نیرو  | 

رباعی

 

ای میل پرنده­ها به باران، برگرد!

پروانه­ی شعله­های پایان، برگرد!

صد بار زدی به آب و آتش اما

این­بار همین آذر و آبان برگرد

|+| نوشته شده در  پنجشنبه 3 مرداد1387ساعت 19:40  توسط محمد رضا نیرو  | 

خسرو خوبان

 

اهل تلوزیون و روزنامه نیستم که از حالت زارت باخبر باشم دم به دم. روزنامه ­ها از سرطان کبد خوششان نمی­آید. مردم هم خوش ندارند روی زار و نزار و زرد ببینند. همان مردمی که تا دلت بخواهد اهل زردخوانی­اند و خبر گرفتن از صورتهای سرخ و سفید. مرا ببخش که نمی­دانستم سرطان داری تا روزی که 28 تیر بود و یک پیام سرد زنگ زد که مرا بخوان. بازش کردم. تو مرده بودی. نمی­دانم چرا گریه نکردم. مثل تو که راحت گریه می­کردی و گریه­هایت واقعی بود. هرچند جاهایی دوست نداشتم این گریه و آن صدای بم را. جاهایی که کارگردانها زورشان به کلیشه­ها نمی­رسید و تو باید حیثیت بازیگری­ات را به پای ندانم کاریهایشان قربانی می­کردی.؛ هرچند مدتها بود توی هیچ قابی خسرو خوب نوجوانی­ام نبودی؛ خسرو هامون ؛ خسرو بانو؛ خسرو سارا؛ خسرو کیمیا(که فیلم بدی است)؛خسرو مدرس و چند خسرو خوب دیگر که با وجود شباهت ظاهریشان هر کدام یگانه بود. هرچند خسروهای تلوزیونی را زیاد نمی­پسندیدم به خصوص اگر خانه­اش سبز باشد. اما از همان لحظه­های اول هامون دوستت داشتم. 20 سالگیم را با تو شروع کرده بودم انگار. تو قهرمان شکننده و میان سال و گرم. گرم گرم. تو که  در فضای اغراق­آمیز و خشک بازیگری دهه­ی شصت و اوایل دهه­ی هفتاد سینمای تووخالی اما پر سرو صدای ایران نوعی بازی واقع­گرایانه و پر از جزییات غیر قابل تقلید بر پرده­ها آوردی  و به شخصیت پردازی پیچیده کمی رونق دادی. تو که همیشه انتخابهای دشوار را دوست داشتی. تو که صدایت مرد بود و مهربان  و تو که همه از قامت بلند تواضعت می­گفتند و از شرافت حرفه­ای و حرارت حضور مردانه­ات با آن همه کم حرفی. تو را یک بار هم از نزدیک ندیده­ام چون اصلا اهمیتی ندارد چنین دیداری اما وقتی عبارت مرحوم را پشت نام و نام خانوادگی­ات دیدم حس کردم تو با همه­ی ما دوست بودی. حتی اگر نتوانم بگویم این «ما»، دقیقا ضمیر جمع  اشاره به چه کسانی است. مردنت را به خودم و به این «ما» تسلیت می­گویم.

|+| نوشته شده در  یکشنبه 30 تیر1387ساعت 19:33  توسط محمد رضا نیرو  | 

رباعی

 

چون حركت ابر ساكت و سنگيني

مي­آيي اگرچه درهمي...غمگيني

مي­دانم اگر صبر كنم اي باران

اين بغض رسيده را خودت مي­چيني

|+| نوشته شده در  سه شنبه 25 تیر1387ساعت 12:7  توسط محمد رضا نیرو  | 

حرف

 

پيش تو حرف كم مي­آورم

تا بتواني همه را با خود ببري

 

چند جمله­ي عجول

و دوسه  قرن سكوت لابه­لايشان

همان چند دقيقه اتفاق افتاد

 

چند دقيقه به ماه

كه به رستوران رفتيم

وپشت ميز شام

غروب كرديم

 

 

 

|+| نوشته شده در  جمعه 21 تیر1387ساعت 11:42  توسط محمد رضا نیرو  | 

چراغ هاي رابطه فروشيند
 

 هرگز پرواز را به خاطر نسپار!

هیچ پرنده ای دوست ندارد صدایش کنند:

                                                              مردنی!

|+| نوشته شده در  یکشنبه 9 تیر1387ساعت 15:35  توسط محمد رضا نیرو  | 

افسانه هراس

از وقتی مردی بیشتر می­بینمت رفیق! دیگر برای با هم چرخیدن توی خیابان­های شیراز، نیازی نیست تلفنها را واسطه کنیم تا بتوانیم کنار "شهر و روستا" یا جلوی کتابخانه خوارزمی رد هم را بگیریم و یکیمان همیشه نیم ساعتی معطل و موبایل به گوش بدوبیراههای مودبانه بگوید که غلط بکنم دفعه دیگر سر وقت بیایم بچه قرتی! این روزها تنها و شکسته بیرون می­زنم عصرها و هر خیابانی که روبرویم سبز می­شود صداهایی ازتو هنوز در ذرات معلقش  ذخیره است . مثل همین غزل که بر کرانه رودخانه خشک شیراز ، شب هنگام زمزمه کردی و گفتی که مال سالیان دور است و دورش ریخته ای. شرمنده علی جان! این زمزمه دور بدجوری در من تکرار می شود این روزها. ردش را از پسرخاله های شاعرت  گرفتم !

 

آغاز عشق و کوچه نگاه تو بد نبود

آن روزها هنوز تظاهر بلد نبود

 

آن روزها تلفظ پرواز ساده بود

آبی اسیر شورشی جذر و مد نبود

 

با نام عشق از دل آیینه رد شدیم

یادش به خیر! آینه آن روز سد نبود

 

هر قصه ، کوچه­ باغ رسیدن به باغ سبز

افسانه­ی هراس ، پر از دیو و دد نبود

 

آری ، تو را به قاب تمنا سپرده بود

مردی که نقش سینه­ی او دست رد نبود

 

افسوس، سایبان تو روی سرم شکست

و...

      زیر این خرابه به جز یک جسد نبود

                                                          علیرضا نسیمی
|+| نوشته شده در  شنبه 25 خرداد1387ساعت 16:26  توسط محمد رضا نیرو  | 

براندازی

 

به تو بَر­مي­خورند

 

از تو بَر مي­خورند

 

به من بَرمي­خورد

 ...

مرا بَرمي­اندازند

بَعد

    بَر

       مي­اندازند

 

|+| نوشته شده در  چهارشنبه 22 خرداد1387ساعت 12:47  توسط محمد رضا نیرو  | 

خوردن بازی با سس اشک سر میز شام آخر؛ بیرون از تابلو دور از چشم مسیح و داوینچی
 

آدم کمی پرنده  کمی پَر که می­شود

پرواز نه!  رها نه!  سبکتر که می­شود

 

با تکه­های مانده­ی بعد از شکستنش

سرگرم یک تجسم دیگر که می­شود

 

نقش بر آب می­شودش نقشه­های قبل

بر نقش­های بعد شناور که می­شود

 

از پشت زخم­های زمستانی دلش

طرح گلی عجیب مصور که می­شود

 

حوای روزهای اساطیری­اش... هوا

از سیب گاز خورده مکدر که می­شود

 

                                          باور نمی­کند که فریبش نداده­اند

|+| نوشته شده در  شنبه 11 خرداد1387ساعت 15:26  توسط محمد رضا نیرو  | 

هرجایی
 

 ( ت)  (ن)  (ها)  (یی)

|+| نوشته شده در  پنجشنبه 9 خرداد1387ساعت 18:46  توسط محمد رضا نیرو  | 

یک عاشق متمدن

 

به نخواستنت احترام می­گذارم

 

کلاه از سر برمی­دارم

 

                                  و... می­میرم

 

|+| نوشته شده در  جمعه 3 خرداد1387ساعت 18:53  توسط محمد رضا نیرو  | 

پروانه ای که ترک جسد می کند

 

وقتی فرو می­ریزی مردم به باقی­مانده­ات می­گویند

"غصه نخور! زندگی ادامه دارد"

آنها صدای قلبم را نمی­شنوند:

حالا فقط "ادامه" است که زندگی دارد

 

 

 

من ضربه خورده­ام شرفم درد می­کند

افتاده­ام و شش طرفم درد می­کند

 

دل مرده­ام از این همه اندوه بی شراب

لبریزم از شکایت حس­های بی جواب

 

می خواهم از زمین بروم  مردگی کنم

 نه! "خواستن" نخواست که من زندگی کنم

 

دور اتاق کوچک خود میله ساختم

سی سال مثل کرم فقط پیله ساختم

 

دیگر نمی­توانم از این مرز رد شوم

پروانه­ای که ترک جسد می­کند شوم

 

دیگر نمی­توانم از این وهم خانگی

خود را رها کنم که جهان را بلد شوم

 

تقصیر خواب­هاست که بیدار مانده­اند

در قصه­های کهنه­ی تکرار مانده­اند

 

تقصیر این تمدن دیوانه نیست  عشق!

 تقصیر سایه­هاست که در غار مانده­­اند

 

دارم به دست فاجعه تخریب می­شوم

با مرگ در غیاب تو ترکیب می­شوم

 

رفتی کنار سفره­ی آیینه و کتاب

تقدیم تو جوانی این خانه­ی خراب  

 

 

|+| نوشته شده در  جمعه 27 اردیبهشت1387ساعت 17:58  توسط محمد رضا نیرو  | 

 
business articles